درود بر شما دوستان عزیز.
دماغتون چاقه؟!![]()
شرمنده.میدونم خیلی وقته نه به وبلاگهاتون سر زدم و نه آپ کردم.امیدوارم منو ببخشید
وقت نشد...نه نه دروغ گفتم؛حوصله نداشتم آپ کنم!(چیکار کنم نمیتونم دروغ بگم!خودم بلافاصله اعتراف میکنم
)
از اونجایی که توی نظر سنجی که از شونصد سال پیش گذاشتم و فقط 15 نفر،که البته دست گلشون درد نکنه،نظر دادن و "طنز به قلم اینجانب" با 6 رای بیشترین تعداد آرا رو به خودش اختصاص داده (!)تصمیم گرفتم به مغز مبارکم فشار بیارم و قوه تفکر و تخیلم رو که مدت مدیدی است به دلیل عدم استفاده تار عنکبوت بسته به کار بندازم تا شاید چیزی به ذهنم برسه و لحظه ای هر چند کوتاه بتونم تبسمی بر لبهاتون بنشونم!!البته اگه بشه به این تراوشات ذهن به هم ریخته من گفت طنز!![]()
به خاطر به پایان رسیدن مدرسه و دوره منحوس پیش دانشگاهی سوژه ها کمتر شده و دیگه دبیر یا معاونی نیست که بخواد کلمات قصار!(یا به عبارتی ناسزا)نثارمون کنه(گویا فحش خورمون ملس بود!)،اما من که نمیتونم بی سوژه چیزی بنویسم و سوژه ای شیرین تر از مدرسه نیافتم!![]()
بذارین همین جا یه حقیقتی رو فاش کنم!
من از همون کلاس اول از مدرسه بدم میومد و این احساسم تا پایان دوازدهمین سال از بین نرفت بلکه هر روز بیشتر و بیشتر میشد!یعنی میتونم بگم که به مدت دوازده سال خون مامانمو تو شیشه کردم و با کلی غر و نق رفتم مدرسه گویی دو وزنه گران بر پاهایم بسته بودند!
در عوضضضضضض....وقتی تعطیل میشدیم سبک بال به خانه بر میگشتم!![]()
تنها سالی که ازش خاطره خوش دارم،دوم دبیرستان بود.چون به فعالیتهای غیر درسی زیاد میپرداختیم که شیرین ترینشون تئاتر بود!(بماند که زیاد کسی راضی نبود که برم!)دیگر کارهای غیر درسی که ما بهش مشغول بودیم:
شرکت در جشنهای بی سر وته مدرسه،
![]()
بیرون رفتن با دوستان که البته مثل خورشیدگرفتگی و ماه گرفتگی با فواصل زمانی بس طولانی صورت میگرفت(!)،![]()
پیچاندن کلاسهای زیست و دینی و آمادگی دفاعی و....هر آنچه که ممکن بود!![]()
نمیخوام بیشتر از این پرحرفی کنم که شما سردرد بگیرید و کلی ناله و نفرین نصیبم بشه!بنابراین حرفمو خلاصه میکنم:
آقا یه کلام!یه فکری به حال این سیستم آموزشی کسل کننده "حفظ کن،پس بده،فراموش کن"بکنید!
از ما که گذشت و به شخصه حتی هنوزم که هنوزه نه میدونم کی فلان پادشاه رو کشت،نه کدوم کشور چه آب وهوایی داره،نه sinوcosوtanوcotبه چه دردی میخورن،نه این ماده با اون ماده چه واکنشی میده و...!
و در آخر یه چیزی همیشه واسم سوال بوده و هست:
چه لزومی داره دو ساعت بشینی سر کلاس و 30 نفر آدم بحث کنن سر اینکه اگه مگسه با سرعت اینقدر ثانیه بال بال بزنه با هواپیمایی که از رو به روش میاد برخورد میکنه یا نه؟؟!!
(البته میدونم طراحان سوال در پی ایجاد تنوع هستن!)
![]()
ادامه مطلب...
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
![]()
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت...
![]()
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
![]()
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
![]()
نیستیم !
به دنیا می آییم
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم ...
و بعد
دوباره باز
نیستیم

منبع:jomalatziba.blogfa.com
ادامه مطلب...

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او انجام می دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»
منبع:roozeshadi.com
سلام...
نه....اصلا سلام نمیکنم!
نمیخوام..
چرا؟
یعنی نمیدونی چرا...؟
معلومه دیگه
یه خورده فکر کن![]()
نه به اون دفعه که این قدر نظر گذاشتید نه به این دفعه که چشمه نظرات خشکیده!!![]()
آخه چرا؟؟نمیگید روحیه من لطیفه؟
سنگم ببینه فقط و فقط یه کامنت داره خورد میشه چه برسه به روح شیشه ای من!!
![]()
بهت بر نخوره بابا!شوخی کردم![]()
چطورید؟
دلم واسه تون اینقدری شده! ----> .
![]()
دوست داشتم یه مطلب طنز بذارم واسه تون که بخونید و برای چند لحظه هم که شده اگه خدایی نکرده غم و اندوه و خستگی و..از این قبیل چیزها دارید فراموش کنید.اما حیف که هرچی به مغز مبارک فشار آوردم چیزی به ذهنم خطور نکرد!![]()
اصلا این پیش مگه میذاره آدم خوش باشه!
همه از هر دو کلمه حرفشون سه کلمه اش کنـــکوره!![]()
از طرفی دبیران محترم مرتبا این نکته رو متذکر میشن که ما لیاقت این همه زحمتی که برامون میکشن نداریم و در کل موجودات بی جنبه،درس نخون و بی خودی هستیم!![]()
و هر سال این جمله از زبان آنان شنیده میشود که:
پارسالی ها بهتر بودن!
اون کلاسیها بهترن!
...هم بیشتر حالیشه تا شما!(البته کمی اغراق کردم.هنوز به این مرحله نرسیده!)
![]()
حتی یکی از دبیران محترم از اینکه یک ترم تموم شده و کم کم به پایان سال تحصیلی نزدیک میشیم شدیدا ابراز خوشحالی نموده و خدا را شاکر شدند که دیگر ریخت ما را نخواهند دید!![]()
من فکر میکنم کلا ایشون به کلمه دانش آموز و مشتقات کلمه"حصل"از قبیل محصل،تحصیل و...آلرژی مزمن دارند!
نتیجه گیری:
من که نتیجه ای نگرفتم.شما نتیجه ای گرفتین خبرمون کنین!
به امید آپی دوباره
همه شما دوستای گلم رو به خدای بزرگ میسپارم!
خدانگــــــهدار ![]()
پ.ن:(راستی ما خیلی هم بچه های خوب و درسخونی هستیم!)
سلام دوستان خوبم
خیلی خیلی خیلی خیلی....و خیلی ممنون از نظراتتون.
منو ببخشید اگه وقت نمیشه به وبلاگتون سر بزنم.
اما بدونید که محبت هاتون رو هرگز فراموش نمیکنم.
همونطور که شما منو فراموش نکردید.
شاید هم همین روزها با یه مطلب طنز بیام.
دعا کنید وقت بشه
اونوقت...................................
هیچی دیگه!اونوقت آپ میکنم!
نه.......!
خواهش میکنم..
اشک نریز!!!!
ببین منم احساساتی میکنی..![]()
باشه میام
قول میدم!
تا بعد
خدانگهدار
![]()
سلام.
این آپ یه جورایی یه خداحافظی موقت محسوب میشه.
یعنی ممکنه حالا حالاها نتونم آپ کنم.
دلم واسه تون تنگ میشه ولی چاره دیگه ای ندارم.
اما سعی میکنم بیام و نظراتتون رو بخونم.
قول میدم.
نمیدونم علتش رو حدس زدید یا نه.
بذارید خودم بگم.
امسال یکی از مهمترین امتحانات الهی یا به بیان دیگه کنکور دارم!
و وقت سر خاروندن ندارم چه برسه به آپ کردن!
منو تنها نذارید.منتظر نظرات قشنگتون هستم.
واسه ام دعا کنید،بســـــــیار زیــــــاد!
واسه همتون آرزوی تندرستی،شادابی،سلامتی،موفقیت،خوشبختی و...دارم.
و البته امیدوارم با وجود قیمت های کلانی که برای قبوض آب،گاز،برق،تلفن و..
میاد باز هم در سلامت کامل به سر ببرید!

دوستدار شما:
ღــاندانا

![]()
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...

ادامه مطلب...